این نوشته برای کسانی است که مشتی ”اوهام و خرافات“ را به جای ”دین“ باور کرده اند اما بدون هیچ تعصبی مایلند ”حقیقت دین“ را تا حدودی هم که شده، بشناسند.
اگر کمی تأمل کنیم به روشنی در می یابیم دینی که ما خود را پیرو و منتسب به آن می خوانیم ”ارثی“به ما رسیده، بطوری که حتی یکبار هم ”کتاب“ آن را به درستی نخوانده ایم که ببینیم واقعاً چه می گوید؟! بلکه آنچه میدانیم مبتنی بر ”شنیده“هائی است که از کوچکی، تحت القائات و آن تفکرات و باورها بوده ایم (شستشوی مغزی) بدون اینکه اصلاً بدانیم ”دین“ چیست؟ و فایده و هدف آن چیست؟. لذا میتوان گفت بدون تردید چنین دینی هیچگاه مقبول درگاه باریتعالی نیست بلکه آن دینی پذیرفتنی است که ”آگاهانه“ و با ”شناختِ“ کافی انتخاب شود نه اینکه ارثی و جغرافیائی باشد!!… چنین ایمان آورده ای در هر کشوری که به دنیا بیآید به همان رنگ در می آید. یعنی اگر در اروپا بدنیا می آمدیم ”مسیحی“می شدیم، اگر در هندوستان، ”هندوئی“، در عربستان ”سنی“، در اسرائیل ”یهودی“، در ژاپن”شینتوئی“ و… چنانکه امروزه در ایران هم ”شیعه“ هستیم. بنابراین، این نوع دینداری و بدتر از آن، تعصب ورزی نسبت به آن، نه تنها هیچ رشد و سازندگی ای ندارد که آدمی را به گمراهی و ذلت می کشاند و او را اسیر و دلخوش به مشتی اوهام و خرافات می نماید تا در توهماتش خیال کند با این اعمال و اذکار، هم خدا را از خود راضی نگه داشته و هم ثواب نموده است!!. آگاه باشید اینان همان ”غفلت زدگانی“ هستند که در ”گمراهی“ بسر می برند و خود نمی دانند!!…
شایان ذکر است بهترین و تنها جایگاهِ خرافات در میان تمامی علوم ”دین“ است، لذا میتواند بزرگترین عامل گمراهی و مسمومیتِ فکری و تباهیِ انسان گردد چنانکه میتواند بهترین و مؤثرترین عامل برای اصلاح و سازندگی و متعالی شدن انسان باشد. حال ممکن است عده ای از پیروان ادیان حتی از تحصیلات عالیه هم بر خوردار باشند مثلاً دکتر، مهندس و یا وکیل و وزیر باشند، اما همچنان اسیر ”اوهام و خرافات“ باشند، بطوری که می بینید با یک عطسه، ترس اسطوره ایش عود می کند که ”صبر“ آمد!… بنابراین توجه داشته باشید ”خرافی بودن“در همه اقشار مردم و طبقات اجتماعی وجود دارد، به بی سوادی و باسوادی هم ربطی ندارد بلکه به ”شعور“ و ”درکِ“ انسان بستگی دارد.
حال به تجربه ثابت شده، نشانه ها و علائمی در جوامع دیندار (به معنی درست کلمه) وجود دارد که بطور خلاصه میتوان گفت: ”صداقت“، ”درستکاری“ ، ”امانت داری“، ”مهربانی“ ، ”خیرخواهی“ ، ”نیکوکاری“ و ”اعتماد داشتن“ است. و نیز نشانه ها و علائمی هم در جوامع انسان های اغفال شده و گمراه در دین هست که خلاصه آن نابسامانی های ”اخلاقی“، ”اقتصادی“ و ”اجتماعی“ است چون: انحطاط فرهنگی، فساد، خیانت، دزدی، تبعیض، کلاهبرداری، فرقه بازی، فریبکاری، دو روئی، فقر، سقوط اخلاقی، ثروت اندوزی، خفقان و عدم امنیت به آتی و… اینک با وجودی که اغفال شدگان و گمراهانِ در دین، این نشانه ها را می بینند و هر روز شاهدِ این مصیبت ها هستند اما گوئی به خوبی متوجه نمی شوند!!. چون در خوابِ غفلت بسر می برند! نمیتوانند بدرستی درک کنند!. لذا می بینیم همچنان قاطع و محکم شنیده های خود را نقل می کنند که گوئی خودشان مستقیماً همین الان از نزد خدا آمده و از خودِ خدا شنیده اند!!…
به راستی آیا نباید این عذاب ها و نابسامانی ها… که امروزه زندگی و جامعه و دنیا را فرا گرفته، ما را به خود آورد؟! آیا نباید لحظه ای تأمل کنیم و بدون هیچ تعصبی، با خود بیاندیشیم؟ آیا واقعاً این باورها… کلام خداست؟!!. آیا واقعاً دین همین است؟!!. مفهوم پیروی کردن از راه انبیا یعنی این؟!… پس چگونه آنانی که باصطلاح بی دین اند به مراتب از ما سالم تر و بهتر زندگی می کنند!! حال اینکه دینداران نشانه های والاتری باید داشته باشند!. واقعاً به کجا می رویم؟!!. چگونه ممکن است سخنی که خلاف ”عقل “ و ”دانش“ و ”خرد“ است کلام خــــدا باشد؟!. آنهم خدائی که ”عقل“ را برای سنجش مسائل قرار داده و او را”اولین حجت خدا بر انسان“نامیده است. هنگامی که خواسته و هدفِ دین اینست که از بشر ”انسان“ بسازد و او را به کمال انسانی برساند. آیا بگمان شما، با این باورهای خرافی … کسی می تواند ”انسان“ شود؟!. و شایسته سعادت و کمال گردد؟!.
اگر ما از”انسان“ و ”حقوقِ انسانی“ شناخت داشته باشیم ”جایگاهِ انسان“ را هم خواهیم فهمید، پس دست از ”خرافات“ و ”تقلید“ و ”تعصبات دینی“ و ”توهمات فرقه ای“ بر خواهیم داشت، زیرا بخوبی در می یابیم که تقلید لازمه ی نبودِ ”شخصیت“ است. هنگامی که در انسان ”آگاهی“ و ”شخصیت“ راه یابد ”تقلید“ و ”تعصب“ هم کنار می رود و تا تعصب را کنار نگذاریم، نمی توانیم ”حقیقت“ را ببینیم و تا ”حقیقت زندگی“ را نفهمیم نمی توانیم به آرامش و خوشبختی برسیم. پس باید از”تعصب“اجتناب کرد چون جائی برای تفکـر و تعقل نمی گذارد بلکه بمانند پرده ای جلوی چشمِ انسان را می گیرد و علاوه بر”تنگ نظری“، مانعِ دیدِ درستِ انسان و آگاهی های لازمِ دیگر می گردد زیرا عملا کارکردِ عقلانی و ادراکی مغز را می گیرد!.
بنابراین می بایست ”عقل“ را که ”اولین حجت خدا“و بزرگترین ”موهبت الهی“ بر انسان است، بطوریکه انسان به عقلِ خود ”انسان“می شود، ارج نهاد و ضمن مشورت با عقول ِ رشد یافتهِ دیگران کامل کرد تا بتوان ضمنِ تخلیه و پاک سازیِ باورهای نا معقول و نادرست، زمینه را برای ”سلامت روان“مساعد کرد. زیرا تا تقلید ها، تعصبات و خرافات را کنار نزنیم، نمی توانیم حقیقت دین را مشاهده و چگونه زیستن را بیآموزیم.
پس آموزه هائی که مبتنی بر”می گویند“ است و با ”علم“ و ”عقل“ هماهنگ نیست، به دور بریزید و هر باوری را، (بدون هیچ تعصبی) تنها با کمکِ عقل و خرد بپذیرید. تا بتوان به پیام راستین انبیا، که منطبق با فطرتِ پاکِ آدمی است، رسید و از آن بهره ها گرفت، و به تعالی و کمالِ آدمی نائل شد. زیرا تا اندیشه انسان، ”اصلاح“ و ”متحول“ نگردد خداوند متعال سرنوشتِ ما را هیچ تغییری نخواهد داد. بنابراین با این نگرش، خواهیم دید که:
انبیا نیآمده اند که آگاهی ما از آنان به این خلاصه شود که از کدام قبیله و قوم بوده و یا چند فرزند داشته اند؟ و یا فرزندانشان باز چند فرزند داشته اند؟…
نیآمده اند تا قدرت و سیطره ی خود را بر جهان و جهانیان به نمایش بگذارند؟…
نیآمده اند تا از آنان تجلیل و ستایش شود و یا آنان را وراءِ انسان بدانند؟…
نیآمده اند که انسانها از آنها حاجت بخواهند؟ و بدون هیچ شناخت و تلاشی و رشد و تحولی بلکه تنها به بهانه ای!! حاجت مردم روا دارند!..
بلکه پیامبران با شروعِ بعثتِ شان، همواره در مردم ”موج“ و ”هیجان“ و”عشق“ و ”حرکت“ بسوی زندگیِ سالم بوجود آوردند و با پیام و اعمالشان فریاد زدند که آمده اند تا ”اخلاق“ و ”رفتار انسانی“ را به کمال برسانند و روابط انسانی را اصلاح و تعالی بخشند.
آمده اند تا اداره ی اموراجتماعی را توسط ”مردم بر مردم“ و ”شوراها“ مطرح نمایند و برابری و ”مساواتِ انسانی“ و ”عدالت“ و ”آزادی“ را ارائه و اجرا نمایند.
آمده اند تا ستم و آزار را ریشه کن کنند و با شرک و فرقه گرائی و فریب مبارزه کنند. و انسان را نیز از تعصبات و پیروی کورکورانه آزاد سازند تا بتواند هستی را با نور خدا ببیند.
آمده اند تا برای رهایی انسان از ظلماتِ نادانی و غفلت – که منشأ همه ی بدبختی هاست – بسوی روشنایی و دانایی اقدام نمایند. و انسان را به هدف از خلقتش که ”رشد“ و ”تعالی“ و ”کمال“ است، برسانند .
آمده اند تا ”محبت“ را که علت حیات و ”نیکوکاری“ را که اساسِ زندگی و”خیرخواهی“ را که لازمه وجود آدمی است جاری و ساری نمایند وخصومت ها را از بین ببرند.
بنابراین، بالیدن به دین و به انبیا و اولیاء، بدون اینکه بهره ی لازم را از آنها ببریم و یا افتخار نمودن به آنها، بدون آنکه در مسیرِ آنان قرار داشته باشیم هیچ ارزش و فایده ای ندارد، چنانکه افتخار کردن به نیکو کاری آنان، و خود نیکو کار نبودن، هیچ فایده ای ندارد.
پس بدانید این ”غلّو کردن ها“و شعار دادن ها در حقیقت دشمنی است با آنان نه دوستی… لذا می بینیم بارها خودشان گفته اند از چنین پیروانی بیزاری می جویند.