”انسان معنوی“ با ”انسان مذهبی“ متفاوت است، زیرا این ”معنویت“است که پاسخگوی نیازهای اساسیِ انسان و موجب خشنودی و شکوفائی اوست.
همانطور که بدن انسان نیاز به ویتامین D و یا آهن دارد ساختار وجودی او هم طوری طراحی شده که نیاز به ”معنویت“ دارد. حال اگر ویتامین مورد نظر و یا آهن به بدن انسان نرسد بدیهی است که او بیمار می شود، توهّم و یا امراض دیگری می گیرد… ”بُعد معنوی“ در انسان، چنین نقشی را دارد که امروزه به دلیل صنعتی شدن و پیشرفت های سریع دیگر، متأسفانه گوئی به فراموشی سپرده شده، و این دوری از معنویت، موجب گردیده تا مبتلا به مسمومیت فکری گردد بطوریکه طبیعتی تیره به خود گیرد و از ”راستی“ و ”درستی“ دور، بلکه مشکلات عدیده ای که ناشی از عدم شکوفائی ”بعد معنوی“ انسان است، داشته باشد.
”انسان معنوی“انسانی است ”واقع نگر“، که متمایل به ”مثبت اندیشی“است و سرشار از ”خیرخواهی“ و ”مهربانی“ است، که برای پاسخگوئی به این نیاز اساسی خود، شیوه ای خاص و رویکردی ژرف به زندگی و به جهان دارد. ”انسان معنوی“ با ”انسان مذهبی“ متفاوت است، بطوریکه میتوان گفت هیچ ربطی به یکدیگر ندارند. البته انسان مذهبی ممکن است رگه هائی از ”معنویت“ داشته باشد، اما انسان معنوی هیچ التزامی به مذهب ندارد.
باری، ”معنویت“ یکی از ارکان چهار گانه ابعاد وجود آدمیست که با مذهب و دین و یا عرفان فرق دارد، معنویت عنصری است که بعنوان جهت یابی اندیشه و رفتار آدمی که او را به حقیقتی نهائی و غیر مادی رهنمود میسازد و ماندگار است، اشاره دارد و از چنان انرژی و نیروئی برخوردار است که سبب بیداری ”عقل“ و نیز سطح بالائی از ”هوشیاری“ میگردد. ”معنویت“ افکار، احساسات، کلمات و رفتارهای پیشرفته ایست که با کل کائنات در ارتباط است و یک نوع اخلاق خاصی را اقتضاء می کند. لذا خدمت عاشقانه و خالصانه به خلق خدا، بدون هیچ توقع و چشم داشتی دارد و در هیچ حالی خواهان درد و رنج و بلا برای هیچ انسانی نیست.
معنویت در انسان سه نمود دارد: ”محبت“، ”نیکوکاری“ و ”خیرخواهی“…
”کن وبلر“ فیلسوف آمریکائی و نویسنده ۲۲ کتاب در باره معنویت و دانش می گوید:” معنویت به حقیقت مطلق می پردازد و آنرا برای همه یکی میداند اما دین به حقیقت نسبی می پردازد و اینکه تنها من حقیقت را شناخته ام و دیگران همه در گمراهی هستند… تا آنجا که می گوید: معنویت به تسکین جدال و رنج می انجامد، اما دین به اختلاف نظرها و مشاجره و جنگ می انجامد… مذهب تمایل به تخیل و توهم دارد اما معنویت توجه به ارزش های اخلاقی و انسانی دارد و با شیوه ای خاص ”محبت“ را جایگزین نفرت، و ”عزت“ را جایگزین تحقیر و ”صلح و دوستی“ را جایگزین جنگ و دشمنی می نماید…
امروزه هر چه بشریت بیشتر بسوی مذهب میرود تعصب ورزی ها و تنگ نظری ها و خودخواهی ها بیشتر می شود و چنانکه مشاهده می کنیم افسردگی و اضطراب، نا امیدی و نارضایتی از زندگی و نیز انواع اختلالات شخصیت و درگیری ها بیشتر شده است، چنانکه می بینیم نسل ما بیشتر از نسل پدر مادرانمان به دادگستری می روند بطوری که آمار پرونده های آنجا در دنیا سرسام آور و کم نظیر است که همین امر به تنهائی حاکی از معانی بسیار دارد… و نیز علیرغم اینکه بیشتر از نسل گذشته در رفاه بسر میبریم، بیشتر از نسل گذشته هم، در رنج و عذابیم. انواع گرفتاری ها… نابسامانی های اقتصادی و اجتماعی … انحطاط فرهنگی و اخلاقی، دزدی، خیانت، تبعیض، فساد و اعتیاد و… همه جا را فرا گرفته، چرا؟!… چون به جنبه ”معنویت“ خود توجه ای نداریم و در غفلت بسر می بریم. چون مشتی اوهام و خرافات را به جای ”معنویت“ گرفته و ”حقیقت وجود“ را فراموش کرده ایم…
مطالعات روانشناسی نشان می دهد که انسان امروز به جنبه معنویت وجود خود، بسیار کم توجه است لذا ناخشنودی و نارضایتی ها و بسیاری از اختلالات دیگر از همین بابت است. پس آیا بهتر نیست لحظه ای تأمل کنید و بیندیشید که به کجا میروید؟!!…
براستی اگر ”انسان“ و ”حقوق انسانی“ شناخته شود ”جایگاه انسان“ و نقش او هم در هستی شناخته می شود، بطوریکه دیگر در حلقه های باریک و تنگ مذهبی نمی ماند که همه را بر خطا و تنها باورهای خودش را کامل و صحیح بداند… و از آن بدتر، بدان ”تعصب“ هم بورزد. زیرا با وسعت دید بیشتر و افق فکری بالاتر و شخصیتی عمیق تر زندگی می کند لذا از مدارا و نرمش بالائی هم بر خوردار است و بدی را با خوبی دفع می کند.
نیاز به معناجوئی و معنویت از نیاز های اساسی انسان است که وجه تمایز او از حیوان و نمایانگر ”انسانیت“ اوست زیرا ”محبت“ که علت حیات و ”نیکوکاری“ را که اساس زندگی و ”خیرخواهی“ را که لازمه وجود است در انسان جاری و ساری می سازد تا به همه انسان ها از هر مسلک و مرام و نژاد و جنس و طبقه و مذهبی احترام بگذارد و خیرخواه آنان باشد. زیرا انسان های معنوی همواره برای ”ساختن زندگی“ و ”دنیایی بهتر“ که در آن دیگر مردم فقیر، جاهل و درمانده نباشند تلاشی بدون وقفه دارند.
در دنیای امروز، باید اعتراف کرد که مذاهب در اصل ”بیزینس“ هستند هر کس میخواهد بیشتر جنس خودش را بفروشد، لذا بیشتر تبلیغ می کند بدون اینکه باطناً تحمل دینِ دیگری را داشته باشد . و این در حالیست که ”حقیقت دین“ در انحصار هیچ مذهب خاصی نیست بلکه نیاز بشریت به ”معنویت“ است. البته عرفا در همه ادیان به بخشی از معنویت رسیده اند تا جائی که می بینیم مثلا مولانا، نام مثنوی خود را ”مثنوی معنوی“ می گذارد نه ”مثنوی مذهبی“…
توجه داشته باشید در معنویت اساس و اصالت به ”انسان“ داده شده یعنی اگر کسی نماز نخواند هیچ کس نمیتواند او را بزند چون اصالت با ”انسان“ است نه نماز. اما در مذاهب که اصالت به ”خدا“ داده شده (بنا به سابقه تجربی) یعنی تو وظیفه و تکلیف داری و میتوانی با خیال راحت، دست به هر کاری و هر جنایتی بزنی… اما در اصالت دادن به ”انسان“ یعنی انسان اینقدر ”ارزش“ داشته که ”خدا“ به او جان داده و او را ”اشرف مخلوقات“ بلکه ”خلیفه الله“ خوانده… لذا می بینیم ابوالحسن خرقانی می گوید: ”هر که به این سرا در آید دینش مپرسید و به آن آب و نان دهید بدون اینکه توجه به دینش کنید. آنکس که به درگاه باریتعالی به ”جان“ ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد” . معنویت یعنی این، یعنی به جز خودت و نیازهای خودت، به دیگران و نیازهای آنان هم فکر کنی و توجه نمائی… و بدانی که خالقی هست که تو را می بیند.
باری، معنویت یعنی فرا رفتن از خود و دیدنِ دیگران و توجه نمودن به آنان… معنویت یعنی شفقت، شکیبائی، تحمل وجودهای دیگر، مسئولیت پذیری، بخشایشی و همدردی با همه… یعنی با حیوانات، با گیاهان، با همنوع خود و با همه پدیده های هستی…
لذاست که می بینیم ”معنویت“ را بر سه پایه می خوانند:
۱- ”شفقت ورزی“ یعنی حس کردن درد و رنج دیگران، چه آنان انسان باشند، چه حیوان و چه گیاه… و گامی در جهت کاهش آن بر داشتن…
۲- ”نوع دوستی“، یعنی هر انسانی با هر مسلکی و هر مرامی و هر جنسیت و نژادی مورد احترام و دوست داشتن است.
۳- احساس ”پیوند با هستی“ نمودن، یعنی با تاریخ، و با همه پدیده های دنیا و جهان، احساس پیوند و نزدیکی داشتن.
قابل توجه است کسی که احساس ”غریبی“ می کند نمیتواند احساس پیوند داشته باشد و کسی که ”خودی“ و ” غیرخودی“ دارد نمیتواند نوع دوست باشد و کسی هم که ”فاقد آگاهی“ باشد نمیتواند با هستی پیوند داشته باشد. در نتیجه نمی تواند ”انسان با معنویت“ باشد…
”انسان معنوی“ هیچگاه احساس دلتنگی نمی کند و دیگران را قضاوت نمی نماید، مسخره نمی کند بلکه برای همه انسان ها ”ارزش“ و ”احترام“ قائل است و همه را برابر می بیند. انسان معنوی آنچه بر خود نمی پسندد بر دیگران هم نمی پسندد بلکه به دیگران چون خود ”محبت“ و ”نیکی“ می کند.
به راستی اگر راست دینانِ صادق در هر دینی، به دور از منیّت و منافعشان، کنار هم و با هم به نوسازی جامعه و به ایجاد محیطی ”صالح“ ، ”باصفا“ و ”آرامش“ می پرداختند جهانِ آشفته و پریشانِ امروز، صورت دیگری به خود می گرفت و نه تنها حوادث فجیع تاریخی بوجود نمی آمد که سلامت و عافیت و صلح و دوستی روی مینمایاند.