بیشترین اهمیت و ارزش در یک جامعه را می بایست به ”اخلاق“داد، زیرا سر چشمه ی پدید آمدن کارهای نیکو ”اخلاق“است. لذا میتوان گفت در حقیقت ”علم اخلاق“، علمِ چگونه ”انسان شدن“ است.
”اخلاق“ یعنی اجتناب از رذائل و بدی ها… و آراسته شدن به خوبی ها و فضائل انسانی…
لذا در میان علوم، از ”علم اخلاق“ بعنوان مهمترین و بزرگترین ویژگی های یک انسان یاد می شود که اساس و اصول زندگی او را می سازد و معرفِ شخصیت حقیقی انسان است که به منزله روح و وجدان جامعه هم می باشد.
از منظر اسلام نیز، همین بس که پیامبر گرامی آن، برای نشان دادنِ اهمیت و ارزشِ والای اخلاق، هدف از بعثت خود را ”مکارم الاخلاق“ معرفی می نماید.
بنابراین زندگی انسان و تمامی ارتباطات او، چه با خود و چه با همنوع… چه با هستی و چه با پدیده های آن… و نیز چه با دین و چه با هر ایدئولوژی دیگری… هنگامی سازنده و ارزشمند است که سرچشمه آن ”اخـلاق“ باشد.
و اما، اگر در جامعه ای ارزش و اهمیت لازم به اخلاق داده نشود، بدون تردید باید گفت که انسانهای آن جامعه، بسوی انحطاط و تباهی پیش خواهند رفت بطوری که حتی زندگی کردن در چنین جوامعی، غیر قابل زیستن خواهد بود. زیرا مهمترین معیار و میزانِ موفقیت انسان و جوامع انسانی، داشتنِ”اخلاق خوب و پسندیده“ است که موجب محبوبیت اجتماعی و خانوادگی و سلامت جسم و روان و طول عمر انسان می گردد و آرامش و رشد آدمی را تضمین، و او را به سر انجامی نیک و سعادت بخش میرساند.
بنابراین میتوان گفت میزان و ملاکِ سنجشِ درستی و حقانیت در همه انسان ها، بخصوص کسانی که خود را متولیان مردم میدانند ”اخلاق“، ”ادب“، ”صلح“ و ”عدالت“ است نه تنگ نظری و خشونت و عدم مدارا و انحصارطلبی و خود بینی…
پس بیشترین اهمیت در یک جامعه را، میبایست به ”اخلاق“داد نه به دین و یا به چیزی دیگر…
قابل توجه است، تجربه نشان داده اگر در جامعه ای هیچ یک از عناصر دینی و موضوعاتِ مذهبی نباشد اما به مسائل ”اخلاقی“ توجه و ارج نهاده شود آن جامعه، جامعه ای موفق، سربلند و پیروز خواهد بود. اما اگر بر عکس، یعنی جامعه ای دینی باشد ولی پایبند به ”اخلاق“ نباشد بدون تردید باید گفت که مردمِ آن جامعه، به انحطاط و ابتذال خواهند افتاد و بیچاره و ذلیل خواهند شد…
لذا می گویند ”دین باید تابع اخلاق باشد“ نه اخلاق تابع دین…
و بالاخره همانطور که می دانید ”علم اخلاق“ علم چگونه انسان شدن است زیرا سر چشمه ی پدید آمدن کارهای نیکوست و راه مبارزه با صفات و منشاء اعمال بد است در نتیجه برای انسان زندگی ای خوب و رفتاری شایسته در نظر دارد و می خواهد ارزش های درست را بر اساس مبانی ”عقلی“ برای اعمالی نیکو و پسندیده فراهم آورد.
و اما هنگامی که ”عقلانیت“ در جامعه ای سرکوب گردد، به تجربه ثابت گردیده که در آن جامعه ”خوی حیوانی“ برانگیخته می شود یعنی خودبینی، خشونت، بدبینی، کلاهبرداری، دروغگوئی، دو روئی، فقر، فساد، دزدی و اختلاس و… پا می گیرد و رشدی روزافزون می یابد بطوری که تمام اقشار جامعه را در بر می گیرد آنچنان که درست زیستن و سالم زندگی کردن، اگر نگوئیم غیر ممکن، لااقل کاری بسیار سخت خواهد بود. و از طرفی دیگر، شاهد آن خواهیم بود که صفات خوب و پسندیده، مذموم و مورد نکوهش قرار می گیرند. یعنی ”ارزش“ها، ضد ارزش و از ”ضد ارزش“ها بعنوان ”ارزش“ یاد خواهد شد… و خلاصه شاهد آن خواهیم بود که جامعه بسوی ”انحطاط اخلاقی“ و تباهی پیش می رود.
باری، ”انحطاط“ یعنی کارهای پست و پلید یعنی سقوط و تهی شدن از ارزش های انسانی و معنوی… بعبارت دیگر خطرناک ترین پدیده برای یک جامعه ”انحطاط اخلاقی“ است که ”ارزش“ ها را نابود و به ضد ارزش تبدیل می کند، ”فضائل اخلاقی“ را می خشکاند و ”جامعه انسانی“ را به تباهی می کشاند.
بنابراین در همه دنیا با توجه به تجربه تاریخی و شواهد بسیار، باید گفت: ”انحطاط اخلاقی“ در جوامع مختلف، نخست از سردمداران آن جامعه آغاز می گردد و سپس به افراد آن جامعه سرایت می کند…
و جالب اینکه، این امر در هزار و چهارصد سال قبل هم توسط پیامبر اسلام، مورد تأئید قرار گرفته است چنانکه رسول گرامی می فرماید: ” اذا فسدالعالِم فسدالٰعالٔم“ یعنی هنگامی که عالِمی فاسد شد عالمی به فساد کشیده می شود و باز در جائی دیگر می بینیم امام علی(ع) می گوید: ”الناس علیٰ دین مُلوکهم“ یعنی مردم به شکل زُعما و دولتمران خود می شوند… یعنی اگر می بینید مردمِ جامعه ای بد شده اند، به چپاول سرمایه های هم می پردازند، بی رحم شده اند، انحصار طلبی می کنند، ریاکار و دو رو شده اند، پایبند به تعهداتشان نیستند، براحتی دروغ می گویند، فقط خودشان را می بینند، آنچه هستند با آنچه نشان می دهند متفاوت است و و… این خصوصیات را در احوالات زعمای قوم خود جستجو کنید و بدانید بدون شک دولتمردان آنان چنین اند، حتی اگر صحبت از ”فرهنگ“ و ”اخلاق“ هم بکنند باز بدانید که این حرفهای فریبنده، شعاری بیش نیست زیرا در عمل آن کار دیگر می کنند… یعنی اجحاف و سوء استفاده از مقام و موقعیت خود می نمایند…
و نکته ای دیگر که قابل توجه است و بنا به تجربه تاریخی از دیگر نشانه های ”انحطاط اخلاقی“یک جامعه محسوب می گردد، اینست که متولیان آن جامعه به بهانه های گوناگون مانع مطرح شدنِ ”علوم انسانی“ می شوند و پیشگیری از رشد و پیشرفت آن می نمایند چنانکه به ”عقلانیت“ هم ارجی نمی نهند… و بجای ”ساختن آینده“ با تعصب از گذشته دفاع می کنند. و این یعنی انحطاط و تباهیِ جوامع انسانی…
اینک به چند نمونه دیگر از عوامل انحطاط اخلاقی اشاره ای می نمایم:
۱- تفاوت بسیار در گفتار و رفتاری که در زعمای قوم مشاهده می گردد.
۲- بی اعتنائی و عدم توجه به نیازهای اساسی انسان…
۳- ترویج و توسعه ی باورهای غلط و خرافی…
۴- افزایش بحران و احساس عدم امنیت به آتی…
۵- اجرای سیاست تفرقه بنداز حکومت کن…
۶- ازدیاد روز افزونِ دروغ، تهمت، رشوه، دزدی، اعتیاد، طلاق، فقر و فساد…
۷- وجود تبعیض و نبود شادی و آزادی بلکه بجایش افزایشِ فشار و سختی بر توده های مردم …
و…
حال با توجه به اصل موضوع و مواردی که ذکر شد، به گمان من راه برون رفت از انحطاط اخلاقی، یک ”انقلاب فرهنگی درونی“می خواهد که لازمه آن آگاهی و بیداریست، زیرا چاره ای جز گام نهادن در مسیر ”ارزش“ ها و ”احیاء“ فرد و جامعه نداریم.
بنابراین راه برون رفت نخست آموزش >>> شکوفا نمودن عقلانیت >>> و اصالت دادن به انسان است.