شناخت و عشق انسان را از ”بودن راکد“ بسوی ”شدن پویا“ سوق میدهد.
اگر بخواهیم هر پدیده فرهنگی ای که به دلیل گذشت زمان یا هر دلیلی دیگر، به انحراف و انحطاط افتاده، نجات داده و احیاء نمائیم، تا رشد و پیشرفت نماید… نخست می بایست آن را مورد ”بازنگری“ قراردهیم و سپس ”اصلاح“ و ”بازسازی“ نمائیم تا علاوه بر اینکه سازنده و مفید باشد، بتواند پاسخگوی مردمِ زمانِ خودش هم باشد. در غیر اینصورت بدیهی است که نه تنها نمی تواند منجی بشریت گردد که عامل گمراهی و انحطاط انسانی و هلاکت بشری خواهد شد.
داستان ما انسان ها هم که در”اسارت ذهنیت“ بسر میبریم یعنی با اشکال مختلف و از راههای گوناگون، ذهنمان را محصور نموده تا محدود فکر کنیم، این چنین است.
اما اگر بخواهیم از نگرشی وسیع و عمیق و بالائی برخوردار گردیم تا بتوانیم همچون ”انسان“ زندگی داشته باشیم، نخست باید”عقل“ خود را بکار اندازیم تا در زندگی به رشد و پیشرفت و تعالی برسیم. لذا می بایست بدون هیچ تعصب یا عادتی، در باورها، عقاید و افکارمان ”بازنگری“ کنیم و بدانیم که این افکار و عقاید ما را به اینجا رسانیده… تا بتوانیم خود را”اصلاح“ و ”بازسازی“ نمائیم ، زیرا در دنیای سلطه گر و پر از تزویرِ امروز، دشمنان بشریت برای رسیدن به منافع و منابع ملتها، انسان ها را”از خود بیگانه“ و ”مسخ“ نموده اند. لذا می بینیم براحتی تن به زیستنی روزمرگی می دهند و اسیر و گرفتار و الکی خوش، به چنین زیستنی حیوانی، ادامه می دهند که اصلاً در شأن و منزلت ”انسان“ نیست!! . ”دوری باطل“ و ”مبتذل“… که زندگی را تهی از”کیفیت“ و ”محتوا“ نموده، بلکه محدود به تلاوت تکرار و محصور به اسارت ذهن نموده است… بطوریکه گوئی متوجه سپری شدن بهترین لحظات عمرمان نیستیم، اصلاً متوجه مسائل اساسی و اصولی زندگی هم نیستیم!… و حتی نمیدانیم، کیستیم؟!… و در چه جهانی به سر می بریم؟!… و در این میان چه نقشی باید در این هستی داشته باشیم؟!…
کسانی که واقعاً به دنبال نجات خود از این زندگی ای که بر ما تحمیل گردیده، هستند نخست میبایست خود را بشناسند و از استعدادها و سرمایه های خود با خبر شوند تا بتوانند ”جایگاه“ والا و ”منزلت“ بالای خود را درک کنند و ذهن خود را از اسارت ِتوهمّات و خرافات و عادت های موروثی که آن را محصور نگه داشته، آزاد و نجات دهند. زیرا تا اندیشه ما از باورهای غلط و توهمّات خرافی رها نگردد جائی برای ”حقیقت“ نخواهد بود.
بهر روی، کسانی که سرمایه ها و استعدادهای انسان را شناخته و”جایگاه“ و ”منزلت“بالای او را در یافته اند، به روشنی متوجه اهمیت و ضرورت ِاصلاح و بازسازی خود شده اند و خواستار رشد و شکوفائی هستند. لذا بعنوان اولین انگیزه، میدانند که ابتدا میبایست خود را ”دوست“ داشته و برای خود”ارزش“ قائل شده و به خود نیز ”احترام“ بگذارند و سپس انگیزه اعمالشان را از مسائل عاطفی و موروثی به ”عقل“ و ”خرد“ بسپارند تا بتوانند ”حقیقت زندگی“ را درک کنند و زندگی ای در شأن ”انسان“ (اشرف مخلوقات) داشته باشند.