این نوع زندگی نه مطلوب حقتعالی است و نه در شأن و مقام انسان.
اگر بخواهیم زندگی را به دو دسته تقسیم کنیم می توان یکی را ”زندگی اصیل“ نامید و دیگری را ”زندگی عاریتی“.
زندگی اصیل همان زندگی ایست که در آن آموخته ای که چگونه به درستی فکر کنی… بدانی… بفهمی… و به آن ببالی… و زیبــا بنگری… و در نهایت در خاطره ها بمانی…
اما زندگی عاریتی و نمایشی، که متأسفانه اکثر مردم ما، امروزه به آن مبتلا هستند ویژگی هائی دارد که برای روشن تر شدن موضوع، با توجه به عملکرد امروزشان، اشاره ای کوتاه به آن می نمایم: مثلاً سخن گفتن برایشان مهم است نه محتوای سخن … و یا تکراری بودن آن… بعبارت دیگر ما دائماً در زندگی خودمان جمله ها، گزاره ها و باورهائی را از عده ای می گیریم و به دسته دیگری انتقال می دهیم حتی بدون اینکه قبل از انتقال روی آن فکر کنیم و یا بررسی نمائیم که آیا این مطالب درست است یا نادرست! تکراری است یا نه؟… فقط و فقط بصورتِ دستگاهی در آمده ایم که از سوئی گیرنده چیزهائی است که از دیگران می گیرد و از سوی دیگر، فرستنده همان چیزهاست به دیگران… و جالب است که از این گرفتن و فرستادن لذتِ خاصی هم احساس می کنیم که البته همین امر در زندگی موجب می گردد که عاریتی بمانیم… قابل توجه است در این گرفتن ها که هنوز مطلب را به درستی نخوانده و یا نفهمیده ایم همچنان به دنبال مطلب دیگر هستیم و… لذا در زندگیمان هم بروشنی مشاهده می کنیم که با فضولی ای خاص از هم می پرسیم: تازه چه خبر؟.. یعنی همچنان به دنبال سرک کشیدن هستیم!… در صورتی که اگر اندکی فکر کنیم متوجه می شویم که با خبر کهنه اش تا کنون چه کرده ایم که همواره به دنبال تازه اش هستیم؟!!… لذا بهتر است لحظه ای تأمل کنیم، و با خود بیاندیشیم آیا مکتب یا باورهائی که تا الان قبول داشتیم که گوئی ارثی به ما رسیده، درست است یا نادرست؟… بعد به دنبال این خبر و آن مکتب باشیم… اینها دلیل آن است که ما هنوز نمی دانیم که هستیم؟… در چه جهانی به سر می بریم؟… و چه نقشی در این هستی باید داشته باشیم؟!!… گوئی مسخ شده و گیج و خواب رفته شده ایم … و الکی خوش همچنان زندگی تلاوت تکرار را سپری می کنیم و دل خوش به این زندگی نمایشی داریم!… این نوع زندگی نه مطلوب ”حقتعالی“ است و نه در شأن و مقام ”انسان“. و در عمل مانند خواب رفته ها طوری رفتار داریم و چنان شهوت شنیدن و گفتن ما را فرا گرفته که حتی نمی دانیم جهان هدف دار است یا بی هدف!!… بلکه تنها وسیله ای برای انتقال نظرات شده ایم، لذا به گیجی فرو رفته و دیگر متوجه مسائل اساسی و اصولی زندگی نیستیم . یعنی به جای اینکه سخن ما در باره واقعیت ها باشد در باره سخنانی است که در باره واقعیت ها گفته شده بدون اینکه به خود واقعیت انتقال یافته باشد.