بیشتر مردم زندگی نمی کنند…

خوشبختی و موفقیت در زندگی به صورت تصادفی به وجود نمی آید بلکه مستلزم ”دانش“ و ”مهارت“ لازم است. 

 

 

        یشتر مردم در حقیقت زندگی نمی کنند، گویا ذهنی خواب رفته دارند ولی خودشان هم نمی دانند.  آنها در فضائی قرار گرفته اند که گوئی با یکدیگر مسابقه دارند و حسابی خود را سرگرم و الکی خوش و گرفتار کرده اند، بطوری که حتی چشمانشان هم، زیبائی ها و آرامش سر زمینی که از آن می گذرند را نمی بیند…
البته ممکن است وقتی به خود آیند که دیگر پیــر و فرسوده شده باشند.
متأسفانه غالب ِ مردم چیزهائی که واقعیت ندارد را ”واقعیت“ می پندارند و از واقعیت داشتنِ  چیزهائی که واقعیت دارند، بی خبرند.  بعبارت دیگر میتوان گفت نمی دانند چه می کنند؟  چرا می کنند؟…  نمی دانند کارهائی که می کنند  چه آثار و نتایجی بر زندگیشان و بر سرنوشتشان دارد!. نمی دانند رفتار و گفتارشان چه آثاری بر دیگران و بر جهانِ هستی دارد!…    فقط احساس می کنند که چرا ”آرامش“ نداریم؟!  چرا احساسِ ”رضایت“ و ”خوشبختی“ نمی کنیم؟!  چرا احساس ناخرسندی داریم؟!  و…   و همچنان در خواب بسر می برند.  در حالی که هنوز توجه ندارند که هیچ چیزی در زندگی اصولی تر و ضروری تر از ”خودشناسی“ و ”اصلاح خویشتن“ نیست.
بنابراین برای اینکه از این خوابِ غفلت ”بیـــدار شویم“ نیاز به تفکر کردن، مطالعه نمودن و ارتباط با انسان های ”آگاه“ داریم تا بفهمیم زندگی چیست؟ برای چه به دنیا آمده ایم؟!.   درست فکر کردن را بیآموزیم تا بتوانیم درست زندگی کنیم.  نیاز به کیفیت بخشی به زندگیمان داریم…  (همانطور که برای بهبود جسمانی خود می بایست به جستجوی وضعیت سلامتِ بدنی خود باشیم، برای بهبود وضعیت سلامت روان و معنویات خود هم نیاز به اصلاحِ فکر و نگرش و باورها و ارزش های خود داریم.)

باری، ”مطالعه“ ، ”آگاهی“ و ملاقات با ”افرادِ آگاه“ بسیار مهم است.  بیرون آمدن از این خوابِ غفلت یعنی ”بیدار شدن“ و به خود آمدن ضروریست و نیز فهم اینکه یک عمر در حال خواب بوده ایم، ”خواب گردی“ می کردیم اما خودمان گمان هم نمی کردیم که در خوابیم!!… لازم است .  در اینجا اشاره به این نکته ضروری بنظر میرسد و آن اینکه:
”هر چه به ناخفتگی خودمان اعتقاد بیشتری داشته باشیم  همین دلیل این است که خفتگی مان عمیق تر است.“