انسان ها اگر چه در ظاهر همه شبیه هم اند، اما کسی که با ”نگاه سطحی“ به این دنیایِ مه آلود می نگرد با کسی که با ”نگاه باطنی“ در دلِ این جهانِ راز زدائی شده، زندگی می کند بسیار متفاوت است.
در زمان ما، یعنی در قرن ۲۱ که علم و تکنولوژی، چنان شتابان توسعه و رشد یافته که دنیا را در حال تغییراتِ عمده ای قرار داده است، علی رغم این پیشرفت ها و مزایائی که دارد ”انســان“ را ”از خود بیگانه“ کرده است.
در این عصر، ذهنیت و هویت انسان، محدود و متناسب با جهان پیرامونی که برای او درسـت گـردیـده، قرار گرفته و بدون آنکه بداند، محصور به قرائتی شده که برای او تهیه گردیده است، چنین انسانی که امروزه تحت عنوان ”انسان مدرن“ و امروزی معرفی می شود در حقیقت، تهی از محتوا و هویت انسانی است، یعنی فاصله بسیاری با ”حقیقتِ وجود انسان“ و فضای تجربه ”اشراقی“، ”باطنی“، ”کشفی“ و ”سلوکی“ یافته و هر چه این پیشرفت بیشتر، باز گشتِ انسان به حقیقتِ وجودِ خود دشوارتر می گردد، بطوریکه دیگر نمی تواند مفهوم و حقیقتِ معنای زندگی را دریابد، در نتیجه نمی تواند ”رشد“ها کرده و ”تعالی“ ها یافته و از زندگی خود بهره ها ببرد جز اندکی که از ”نوادر“ اند.
این نوادر، دنیای هر انسانی را محدود به حفظِ منافع شخصی و زندگی مادی و زمینی نمی دانند بلکه همه درگیری ها، فشارها و اختلالات روانی و شخصیتی انسان را ناشی از همین نوع نگرش می خوانند و هدف از خلقت انسان را هم بیهوده و عبث نمی دانند یعنی انسان را تنها و بی کس که در اسفل السافلین رها شده، نمی خوانند بلکه هدف از خلقت او را بر اساسِ ”طرحی خاص“ و ”برنامه های حساب شده“ می دانند که برای هدفی بزرگ آفریده شده است. بنابراین ضمن اینکه با واقعیتِ وجودی انسان آشنایند بیشتر توجه و تمرکز خود را به ”حقیقت وجودی او“ و چگونگی کیفیت انسان نموده و استعدادها و سرمایه های او را مورد بررسی قرار می دهند و با شناختی که از این آگاهی بدست می آورند گوئی پرده ها را به کناری زده و به ”متن اصلی“ و ”روحِ حاکم“ بر آن می رسند و حقیقتِ زندگی را درک و از آن بهره ها می برند…
اینان، کسانی اند که هیچگاه زندگی مادی و این تلاوتِ تکرار، پاسخگوی آنان نبوده بلکه شدیداً به دنبال گمگشته ای می گشتند و طالبِ کشفِ معنای حقیقی زندگی بوده اند آنهم در این زمان، که همه چیز ”وارونه“ گشته و هوا سخت مه آلود و ابریست، پس به این سادگی نتوانسته اند به آن دست یابند. بنابراین بهتر است ابتدا به آگاهی رسید آگاهی از انسان، از چـــرا بودن او؟ و برای چه بودن؟ و چگونه بودن؟ نه آگاهی از موضوعاتِ خانوادگی یا اخبار سیاسی و یا مسائل کاری و… بلکه آگاهی و شناخت از ”حقایقِ عالم“ و آگاهی از ”اسرار هستی“ یعنی آشنائی با جهان راز زدائیِ شده… آنانی که با کسب آگاهی، ”اراده خدا“ در هستی را کشف و با ”سنت های جاری“ خدا آشنایند از منظری دیگر به زندگی و به همه امور می نگرند زیرا به خوبی خود را با همه اجزاء جهانِ هستی در ارتباط و یگانه می بینند و حقیقت زندگی را در می یابند.
قابل توجه است کسی که می خواهد به این راه نظر و به این دیار هجرت کند باید بداند، سنگِ زیر بنای این راه ”اخـــلاق“ است که می بایست به آن توجه ای خاص نموده و موازین آنرا رعایت کرد، زیرا بدون ”اخـــلاق“ زندگی به معنا و مفهومی نخواهد رسید چنانکه بدون نگاهِ باطنی و ”خود شناسی“ نمی توان آن حقایق را دریافت. واقعاً چه زیبا اقبال لاهوری گفته:
جان که در جان رفت جان دیگر شود جان چو دیگر شد جهان دیگر شود
بنابراین می توان گفت ”معنا و مفهوم زندگی“ یعنی آن خودشناسی و آگاهی ای که تولید عشق می کند و به دنبال خود حرکتی ”رشد یافته“ و ممتد می آفریند که نه تنها ضعف و درماندگی انسان را به توانمندی و کمال که متصل به ذات یگانه هستی است پیوند می دهد که شکوفائی و خرد را برای او به ارمغان می آورد تا بدینسان انسان که بعنوان ”اشرف مخلوقات“ مظهر اسماء و صفات الهی گردیده، بتواند کشف افق های تازه نماید و قادر به تسری این صفات به سایر مخلوقات و موجودات باشد.
۱۵ تیرماه ۹۲
چه خوب بود انسانها همه به کمک هم برای شکوفائی و نزدیک تر شدن انسان به خویشتن خویش کمک می کردند نه به جدایی و بیگانگی از خود.
به امید روزی که این امر تحقق یابد.